#زحل_پارت_115

_ من ترسیده بودم، تو منو گذاشتی رفتی .

با حرص و صدای پایین گفت:حق نداشتی بچه ی منو بکشی ."هولش دادم ،چشمام تار می دید پلک محکمی زدم و پرده ی اشک چکید و جیغ زدم:ولم کردی، من ترسیدم نیای ،من یه دختر بودم هنوز ،تو رفتی پی خونواده ات .

داد زد تو هم خونواده ام بودی .

_ من دوست دخترت بودم

داد زد:احمق،احمق!همیشه احمقی زحل !تو زندگیم بودی !

اشکم داغ و گداخته از چشمم چکید و گفت :

_ به حضرت عباس (ع)،به خداوندی خدا یه روز نشد از خواب بیدار بشم نگم خدا لعنتت کنه زحل!

"دلم از جا کنده شد ،با چشمایی که از اشک می لرزید و می چکید نگاش می کردم با حرص و خفه گفت:

_ چه طور یه آدم بچه اشو می کشه؟ چه طوری؟مگه می شه؟یکی مادر باشه بتونه بچه اشو بکشه !وقتی عمل لقاح انجام شد و حامله شدی بهنازو گذاشتم کنارت ،ترسیدم بفهمی... اگر بفهمی بچه ی منه بازم بکشیش ،داشتم بچه امو باز از قاتلشون می گرفتم ،بین این همه آدم تو اومدی ،تو شدی مادر بچه هام ،من بچه هامو باز از یه قاتل خواستم ...

با بغض آروم گفتم:من قاتل نیستم

_ هستی


romangram.com | @romangram_com