#زحل_پارت_101
بردیا _ خانم !"پرستار نگاهی کرد و گفت":
_ دکتر سقراط فشارش خیلی بالاست "
آخه مگه فامیلیش توکلی نیست ،سقراط از کجا اومد؟!
من نمی دونستم بچه های بردیاست .. بچه هامون ... بچه ی اولمو سقط کردم .. سرم گیج می رفت درد می کرد ،بخیه هام هم درد می کرد ،حالت تهوع داشتم ...
چشمامو بستم، صالح مرد ...دلم آتیش گرفت ...ساده تر و مظلوم تر از این مرد نبود ،هیچ وقت بهش از ته دل نگفتم دوست دارم ،روی خوشش نشون ندادم ،یادم نمیاد چه طوری روز هارو باهاش گذروندم .
لعنتی یه خاطره یادت بیاد ،یه خاطره ...اولین شبی که باهاش بودی..این قوی ترین خاطره ی یک زنه...
اون حتی بلد نبود معاشقه کنه!من معاشقه های بردیا رو می خواستم ،سکوتش عذاب آور بود، انگار فقط می خواست کارشو انجام بده و بره ،برام منزجر کننده و نفرت آور بود، طی اون سال ها ی باهم بودن، هر وقت سمتم می اومد، انگار قرار بود کسل کننده ترین و منفورترین کارو انجام وبدم !از اون حرفا کارای بردیا خبری نبود ،از نوازش های بردیا هم خبری نبود ،بردیا زنو بلد بود که من عاشق شدم ...من با صالح از خودم هم دور شدم ،بیجاره بلد نبود ،مگه با چندتا زن بود ؟مگه چندتا آناتومی پاس کرده بود ؟ مگه چه قدر با این و اون بود و اطلاعات داشت ،دم خورش همین حاج محمود بود ... مدلش اون طوری بود، فرق داشت ... اما مهربون بود، منو برای خودم می خواست، همه کس من بود ....همه همه همه کس من !
حالم خوب نبود ،چشمامو باز کردم ،بردیا رو تار می دیدم ،با یکی حرف می زد، اما صداشو بم می شنیدم ...
بارها و بارها این اتفاق افتاد، یه بار چشم باز کردم دیدم تو آی سی یو هستم ،حس کردم دارم می میرم، خوشحال بودم، اما یه امید تو دلم بود ،بچه هامو می خواستم ...برای یه بارم شده بود می خواستم بغلشون کنم، نمی دونم روز چندم بود که به بخش آورده بودنم، حس می کردم حالم بهتره ،توی اتاق تنها دلم می گرفت ، طلعت هم رفته؟! دلم بچه هامو می خواست ،بی منطق و احساسی فقط اونارو می خواستم ببینم ،از جا بلند شدم اتاق یه دور دور سرم چرخید ،دمپایی هامو پوشیدم ،زیر شکمم درد می کرد ،از اتاق رفتم بیرون ،سالن بیمارستان خلوت بود ،و پام می لرزید یه ضعف شدید داشتم، به پذیرش رسیدم و پرستارو صدا کردم
_ خانم ..خانم...
_ ا شما چرا بلند شدی ؟
romangram.com | @romangram_com