#زندگی_مهرسا_پارت_71

-قرار شده این جا فقط گل های بوته ای بکاریم .. این و میخوام اون ور دم دیوار بکارم .. از این رونده هاست ..

-آهان .. گرفتم ..

- خودمونیم ها مشتی .. این جور حرف زدن بهتون میادا ..

-از دست این امیر .. هر موقع که میاد این قدر این طوری حرف میزنه که تا چند روز بعدش حرف زدنمو فراموشم میشه .

مشتی متوجه برسام شد ..

-عه .. آقا بیدار شدین .. سلام ..

مهرسا در حالی که لبه باغچه نشسته بود بلند شد و سلام کرد

-سلام .. آره مشتی .. چی کار میکنید کله سحری ..

-هیچی آقا . دیروز بهتون گفتم که میخوام یه دستی به سرو گوش باغ بکشم ..


romangram.com | @romangram_com