#زندگی_مهرسا_پارت_153

-دلت خوشه ها چرا سر به سرت بذارم.

- نمیدونم حس کردم داری سر به سرم میذاری . راستش .. یه چیز های هست که تو ازشون بی اطلاعی . واسه همون میگم حست اشتباه . اگه پیش خودت فکر کردی شهاب خیالاتی داره باید بگم اشتباه میکنی .

- از یه چیزهای خبر دارم .خب من از زبون شهاب نشنیدم .. از زبون برسام شنیدم .. اون جور که برسام گفت ....شهاب چند وقته دلش پیشته . یه چند بار هم زیر نظرت داشته . تو هم چون فکر کرده بودی از سر هیزی حسابی قاتی کردی اون هم از اون به بعد جرئت نکرده باهات در میون بذاره . میترسه این بار چیزی بگه تو هم پا شی از این شرکت بری .

با شنیدن این حرفها ذهنش به چند ماه پیش رفت و دعوا ی خوش با شهاب . تو کافی شاپ بودند از سر یکی از ساختمونها بر میگشتند .شهاب اون رو به کافیشاپ دعوت کرده بود . آرام بستنی سفارش داده بود نیما یه لیوان آب پرتقال .اولین بار بود که دیده بود نیما قهوه سفارش نداده اون هم به خاطر تشنگی بود که به خاطر استرس زیادش داشت ..

اون روز تصمیم داشت همه حرف های دلش رو به آرام بزنه .. اما اون طور که تو ذهنش بود کارها پیش نرفت .. بعد از نگاه های گاه گدار و نسیه حرف زدن شهاب بوهای خوبی به مشام آرام نمیرسید . حس کرده بود خانم بودن اون زیر سوال رفته . با عصبانیت کامل لیوان اب پرتقال رو توی صورت اوخالی کرده و از کافی شاپ بیرون زده بود . و حالا داشت از علاقه شهاب به خودش میشنید . -.. ...

-چی شد دختر خوب .. هنگ کردی ... بی خیال بابا .. حالا اگه دوست نداری به برسام میگم یه جوری شهاب رو رد کنه .

آرام که ساکت اروم بود داشت به حرفهای مهرسا گوش میداد سریع با شنیدن جمله آخر مهرسا بی اختیار گفت

-وای ... نه ... نه

و به حدی که خودش هم از کارش خند ه به لبانش اومده بود خطاب به مهرسا گفت


romangram.com | @romangram_com