#زندگی_مهرسا_پارت_152
-نه عزیزم از اون بالاتر . شاید بشه تو رو به شهاب بست .
آرام در بهت ناباوری به مهرسا خیره شده بود . قاشق بستنی به دهان برده بود را هنوز از دهانش بیرون نکشیده بود و به همان شکل به مهرسا نگاه میکرد .
-چته دختر .. یعنی اینقدر لنگ شوهری ... آرام ... آرام .... با تو ام ..
-چیزه ...نه... راستش...... شوخی خوبی نبود .... اصلا از تو این توقع رو نداشتم . خوبه حالا داری میگی خودش به برسام گفته دلش جای گیره . بعدش اومدی منو دست انداختی . تو دیگه چه جور دختری هستی . فکر کردم میخوای منو با خودتون فامیل کنید . والا ..
-هی خانم اینقدر تند نرو ... چه خودشم هی میبنده به من . منو باش خواستم رابط شما دو تا باشم . گفتم اگه به خودتون باشه حالا حالا ها باید واسه هم تیرو تیراندازی کنید . این طوری بهم نگاه نکن . می خوای بگی تا به حال متوجه نشدی این پسره خاطرتو میخواد . ...
-مهرسا خوبی ..؟؟. میفهمی داری چی میگی ..؟؟ منو شهاب ..؟؟. دختر معلومه امروز زیادی کار کردی .. حالت خوب نیست ..
سعی میکرد جو رو اروم کنه . این که این قدر به رویاهاش نزدیک باشه براش غیر قابل باور نبود . مدتها بود حس خاصی نسبت به شهاب داشت . سعی کرده بود اون حس رو زیر زبون درازش مخفی کنه و نذاره کسی از حال اون بویی ببره .
-بسه آرام جان . چرا این طور جبهه گرفتی .. اگه راضی نیسته به برسام میگم تو دلت نمیخواد .
-ببینم ... یعنی همه حرفات تا الان راست بود . یا داری سر یه سرم میذاری .
romangram.com | @romangram_com