#زندگی_مهرسا_پارت_147

برسام به خودش جرئت داد. دستگیره در رو پایین داد و در رو باز کرد وارد اتاق شد و نزدیک رفت .

ضربان قلبش شدت گرفته بود . دمای بدنش در حال بالا رفتن بود . اما وقتی صحنه روبه روش رو دید حتی واسه یه لحظه هم خنده از روی صورت برسام رد نمیشد . مهرسا روی تخت خوابیده بود .یه تاپ حلقه ای عروسکی تنش بود . با یه شلواک کوتاه تا روی زانو . دور حلقه لباسش پفکی بود .طرح روی لباس پر بود از خرس و موش خرگوش به طرح های مختلف .

موهای بلندش تا گودی کمرش بود و روی بدنش ریخته بود . به روی پهلو دراز شده بود و هر کدوم از دست و پاش یه جا بود . با خودش فکر کرد این دختر یه لحظه هم توی تختش آروم نداره . حتی فکر اینکه کسی بتونه اون رو بدون دردسر یه شب تا صبح تو بغلش داشته باشه رو هم کرد اما فقط واسه یه لحظه بود . از فکر اومده تو سرش هم ناراحت شد . به دهن باز مهرسا نگاه کرد . حس میکرد دوست داره فقط اون رو تماشا کنه . به خودش اومد . خم شد و دستش رو برد و چند تکون به دست مهرسا داد .مهرسا با تکونهای برسام از خواب بیدار شد . -مهرسا .؟؟.. مهرسا ؟؟.. پاشو دختر خوب ...

مهرسا حتی کوچکترین تکونی هم نخورد

-مهرسا .؟؟..عزیزم ....پاشو

با تکون دادن دستش مهرسا چشمهاشو باز کرد. با قیافه بهت زده به برسام نگاه کرد .

-سلام . تو اینجا چیکار میکنی .

-سلام خانم .. صبح شما هم بخیر . یه نگاه به ساعتت بنداز میفهمی چرا اومدم .

بدون حرف از اتاق خارج شد . نمی دونست چرا گفته بود “عزیزم ”


romangram.com | @romangram_com