#زندگی_مهرسا_پارت_146
بعد بلند شد و به سمت اتاقش رفت . وارد اتاقش شد . رو تخت نشست و به در خیره شد . حس تازه تو وجودش اومده بود . یه حس تازه و ...شیرین . با خودش زمزمه کرد حس شیرینی . هر چی هست شیرینه...
اما دوست نداشت به این حس شیرین بال و پربده .. از این که زیر سلطه حاجی بره ناراحت میشد و دوست نداشت به گوش حاجی برسه که برسام سر آخر تسلیم خواسته حاجی شده ..
با فک کردن به این افکار به خواب رفت ..
مهرسا رو مبل نشسته بودو همه حواسش به شهاب و آرام بود .. تو این چند ماه متوجه چیزی نشده بود ..اصلا به ذهنش هم نرسیده بود که ممکنه شهاب آرام و دوست داشته باشه ..
به در اتاق ضربه ای زد :
-مهرسا ..پاشو دیر مون شد
مهرسا تا دیر وقت تلویزیون تماشا کرده بود . نیمه های شب بود که به اتاقش رفته بود و خوابیده بود . حتی صدای برسام رو هم نشینیده بود برسام چند بار دیگه به در زد اما هیچ صدایی نیومد .
-مهرسا .... مهرسا ... خوابی ... پاشو .
چندین بار دیگه هم صدا کرد .. اما مهرسا جوابی بهش نداد .
romangram.com | @romangram_com