#زندگی_مهرسا_پارت_139



هر دو حسابی خسته بودن در رو باز کردن و وارد خانه شدن و هر یک به سمت اتاقهایشان به راه افتادند . مهرسا لباسهایش عوض کرد . یک بلوز و شلوار بلند و گشاد . هنوز عادت خونه پدریش از سرش نیافتاده بود .

برسام نمی دونست مهرسا از روی عادت این جور لباس می پوشه و همش فکر میکرد از سر بی اعتمادیه . این شد که مهرسا هم کمی راحت تر با این موضوع کنار اومد . از اتاق خارج شد و به سمت آشپزخانه رفت . مواد لازم برای تهیه ماکارانی را بیرون آورد و شروع به پخت کرد .

برسام بیرون روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد . اما همه توجهش به مهرسا بود . چند روزی بود که مهرسا در میدان دید برسام قرار داشت . برسام دلیل این توجه اش را به او نمی دانست . با خود زمزمه کرد

-خوب اون دختر عمومه از طرفی دست من امانت . و خوب من باید نگرانش باشم و بهش توجه داشته باشم . اما انگار کسی در دلش به او میگفت فقط همین ؟ و اون هیچ جوابی برای این سوال نداشت .روز خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود . بعد از چهل دقیقه غذا حاظر شد و مهرسا میز شام را چید و به سمت برسام رفت .

-میز و چیدم . گرسنت نیست ؟

برسام از جاش بلند شد و گفت

-فکر کن یه درصد من سیر باشم . الان اگه کل غذا جلوم باشه همه رو میخورم . به خصوص اگه دسپخت خودت باشه

برسام این حرف رو ناخدا گاه گفت .. اما نمی تونست منکر این واقعیت بشه .. ستپخت مهرسا رو واقعا دوست داشت .. مهرسا از تعریف برسام خنده ای کرد و گفت -واقعا دوست داری . اصلا فکر نمیکردم کسی از دستپخت من راضی باشه .


romangram.com | @romangram_com