#زندگی_مهرسا_پارت_137

برسام از دور دستی برای مهرسا تکون داد وازدر خونه بیرون رفت .. بیرون در شهاب داخل ماشینش نشسته بود و منتظر برسام بود .. برسام به طرف ماشین رفت و بعد از جابه جای چمدونش سوار ماشین شد و به راه افتادند.

در میان راه برسام سفارشاتی هم به شهاب کرد و این طور شد.. ازش خواست که مراقب مهرسا باشه . سفارشاتی هم در مورد شرکت کرد و ساعتی بعد برسام داخل هواپیما نشسته بود و به سمت دبی میرفت .با رفتن برسام غباری از تنهایی به دل مهرسا نشست ..

تا اخر شب خودش رو با کارهای خونه گرم کرد و بعد سمت اتاقش رفت و سعی کرد نبود برسام رو از خاطر ببره ..

صبح روز بعد مهرسا از خواب بیدار شد و بعد از پوشیدن رخت و لباس صبحانه خوردن به پارکینگ رفت و با ماشین برسام خودش رو به شرکت رسوند ..

برسام ازش خواسته بود که با ماشین رفت و آمد تا خطری براش پیش نیاد مهرسا هم پذیرفته بود .. چند روز اول رو راحت تر گذروند .. مشتی دائم بهش سر میزد و هرز گاهی هم همراه آرام بیرون میرفت تا زیاد تو محیط خونه تنها نمونه . شهاب آمار روز به روز برسام رو در اختیار مهرسا میگذاشت و اون رو تو روند کار ها با خبر میکرد ..

از هفته دوم به بعد آرام شبها کنار مهرسا میموند ..

مهرسا از شب تنها موندن ترسی نداشت .. اما الان توی شهر غریب کمی وضعیت فرق میکرد .. اما در هر صورت مشتی .. آرام و شهاب برای لحظه ای مهرسا رو تنها نگذاشته اند ..

برسام تقریبا هر روز به مهرسا زنگ زد بود و از احوال اون خبر دار شده بود ..

مهرسا هم تونسته بود تو این دو هفته حسابی به این باغ و خونه سر و سامون بوده و تغییرات زیادی توش بده ..


romangram.com | @romangram_com