#زندگی_مهرسا_پارت_129

کمی بعد جای دنجی ایستادند و صبونه آرام که همون ساندویچ حاضر بود رو میل کردند .. مهرسا حتی فلاکس چای رو هم اورده بود .. و در کمال تعجب چهار تا دونه لیوان ..

آرام مطمئن نبود که شهاب هم با اون ها به کوه میاد یا نه .. اما برای محض اطمینان چهارتا ساندویچ اورده بود و چهار تا دونه لیوان .. ظرف شکلات رو هم از کوله اش بیرون آورد و همگیشون روی تخت سنگی نشستند و چایشون رو می خوردند ..

قیافه شهاب از همه دیدنی تر بود .. از این که میتونست دستپخت آرام رو بچشه حسابی غرغ در رویاهاش بود و این رو برسام خوب میفهمید ..

و این شد که برسام به شوخی مشتی به بازوی شهاب زد دم گوشش گفت ..

-خوش میگذره .. ؟؟

-اوف نپرس پسر ..

-مرض چه خوشش هم امده ..

اما آرام هم چنان موضع خودش رو حفظ کرده بود و با شهاب سر سنگین بود .. پیاده روی اون ها تا ساعت یازده طول کشید .. وقتی که هوا داشت حسابی گرم میشد برسام پیشنهاد داد تابرگردند و این طور شده که اون ها یک ساعت بعد به پایین کوه رسیده بودند و بین انبوه ماشین ها به دنبال ماشین برسام میگشتند ..

موقع برگشت مهرسا جایش رو با شهاب عوض کرد .. چرا که حس میکرد آرام و شهاب هر دو شون معذب بودند ..


romangram.com | @romangram_com