#زندگی_مهرسا_پارت_128
-من فک کردم فقط اقای رادان میاد ..
-حالا مشکلی پیش اومده .. ؟؟
-نه .. نه .. اصلا .. همین طوری سوال کردم ..
-آهان باشه .. بریم پس ..
وسایل مورد نیاز رو برداشتند و به راه افتادند .. کوله های سنگین تر رو برسام و شهاب به دست گرفتند .. و مهرسا و آرام اگه اون دو تا شیشه آب رو صرف نظر میکردی دست خالی بودند ..
با این حال اقایون باز هم جلو تر بودند ..
مهرسا و آرام به آهستگی قدم بر میداشتند اون هم به خاطر حضور مهرسا بود که با دیدن اون همه منظره به وجد اومده بود و دائم در حال عکس گرفتن ..
برسام و شهاب هر چند لحظه بر می گشتند و نگاهی به اون ها می انداختند .. کمی صبر میکردند تا اون ها کارشون رو انجام بدند و دوباره با هم به راه میافتادند ..
خوب بود .. روز خوبی بود . پیشنهاد آرام باعث شده بود همشون روز جمعه خوبی رو سپری کنند .
romangram.com | @romangram_com