#زندگی_مهرسا_پارت_126

شام رو با همکاری هم حاضر کردند و بعد از خوردن شام هر کدوم به اتاق‌هاشون رفتند تا برای فردا حاضر باشن .. قبل از خواب مهرسا با گفته آرام کوله اش رو حاضر کرد و مقداری هم خوراکی برداشت ..

اخر هفته بود و خستگی طاقت فرسا طول هفته .. هر دو شون سریع به خواب رفتند ..

مهرسا صبح با صدای آلارم گوشیش از خوا ب بیدار شد .. نگاهی به گوشیش انداخت .. پنج و نیم بود .. سریع حاظر شد و به اتاق برسام رفت در زد .. برسام خواب آلود در رو باز کرد .. با دیدن چهره مهرسا تازه به یاد اورد که باید به کوه برن . ده دقیه بعد هر دو حاضر و آماده داخل ماشین برسام نشسته بودند و به سمت خونه آرام میرفتند .. مهرسا موفق شده بود دو تا ساندویچ رو حاضر کنه و همون شده بود صبحانه اون دو که داخل ماشین صرف شد ..

نزدیک خونه آرام بودند .. مهرسا تک زنگی زد و آرام چند لحظه بعد خودش رو به در خونه رسوند .

- یه زنگ بزن بیاد ..

-زدم الان دیگه میاد .. اوناهاش اون جاست ..

-برسام بوقی زد و آرام رو متوجه ماشینشون کرد .. آرام به سمت ماشین رفت و درب پشت رو باز کرد و سوار ماشین شد ..

-سلام صبحتون بخیر . ببخشید اذیت شدین ..

برسام سلامی کرد و در جواب آرام خواهش میکنمی گفت ..


romangram.com | @romangram_com