#زندگی_مهرسا_پارت_109
-باشه من الان بهشون زنگ میزنم ..
به طرف خونه رفت ... تلفن خونه رو براشت شماره برسام رو گرفت ..
-الو برسام ..
-زهر مار .. تو معلوم هست کدوم گوری هستی.. به ساعتت نگاه کردی؟؟ .. اون واموند رو چرا جواب نمیدی .. ؟؟؟
مهرسا که تا به حال برسام رو به این شکل خشمگین ندیده بود سعی کرد کاری نکنه که بیشتر از این عصبانی بشه ..
-ببخشید .. الان دیدم که تلفنم خاموشه .. باطریش تموم شده .. تازه رسیدم خونه ..مشتی گفت نگرانت کردم ..
-باش خونه .. چند دقیقه دیگه خونه ام .
مهرسا همون جا روی مبل نشست با خودش فکر نمیکرد چند ساعت خلوتش این همه عواقب داشته باشه .. اصلا متوجه زمان نشده بود .. .طولی نشد که برسام که حسابی عصبانی بود داخل خونه اومد .. مهرسا خودش رو واسه هر سرزنشی حاضر کرده بود .. اون هم یک رادان بود و تجربه نشان داده بود که رادان ها در عصبانیت دست بزن هم دارند ..
برسام وارد شد .. مهرسا سلامی گفت و با نگاه چپ چپ برسام رو به رو شد .. برسام بدون حرف روی مبل رو به روی مهرسا نشست .. مهرسا زیر نگاه خیره برسام در حال آب شدن بود ... چند دقیقه ای به این حال گذشت .. برسام که سعی داشت آرامش خود را به دست بیاره شروع کرد به صحبت کردن ..
romangram.com | @romangram_com