#ز_مثل_زندگی_پارت_241
ـ برو تنهام بگذار ، به بقيه هم بگو حالم خوبه .
ـ همه مي دونن حالت خوبه ، بادمجون بم كه آفت نداره ، من اون طوري گفتم كه خودت رو نشون بدي ، هيچ كسي دنبالت نيست ...
با تعجب نگاهش كرد و گفت :
ـ پس چرا صدام مي زدي ؟
لبخندي زد و بعد نگاه مكث داري گفت :
ـ كارت داشتم .
ـ داشتي ؟
ـ الان هم كارت دارم اما پاشو ...
بي صبرانه نگاهش كرد و گفت :
ـ حوصله ندارم ، همين جا بگو .
دامون دستشو روي زانوهاش گذاشت بلند شد و گفت :
ـ آخيش ، پير شدم ها ...
ـ آره پير پسر ...
دامون خنديد و گفت : بلند شو ، اينجا بشيني آبغوره بگيري نمي گم ها .
آهو شونه هاشو بالا داد و گفت :
ـ خب نگو .
دامون نيم نگاهي بهش انداخت بعد گفت :
ـ باشه نمي گم .
و راه افتاد چند قدم رفت ولي پيش بينيش درست در نيومد و آهو از روي كنجكاوي صداش نكرد و مجبور شد خودش برگرده .
ـ دختره ديوونه با توام بلند شو .
آهو دست از گريه برداشت سرشو بلند كرد به او چشم دوخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com