#ز_مثل_زندگی_پارت_236

آهو به ساعت ديواري اتاقش نگاه كرد و گفت :

ـ ببينم ميتونم يه سر بيام بيرون ؟

ـ حتماً بيا ، كوچه پاييني منتظرتم .

بعد قطع تماس بلند شد . موهاشو شونه زد و بي هيچ آرايشي آماده شد . بايد به آرايشگاه مي رفت ، نمي دونست چه قدر كار فرزين طول ميكشه دلخور بود و از طرفي دلشوره داشت ، يعني فرزين چه كارش داشت ؟ چرا اصرار مي كرد همين امروز ببيندش و چرا به نامزدي گلابتون نمي اومد ؟

به خودش كه اومد ديد از كوچه شون گذشته و قدم هاش از هم سبقت ميگيرند . حتي يادش نيومد كه موقع خروج از خونه به مادرش چي گفته !

با ديدن ماشين نقره اي رنگ فرزين نفسي بيرون داد و سمتش رفت . فرزين پشت رل منتظر بود . در رو باز كرد . توجه فرزين بهش جلب شد . نگاهش مي كرد . آهو نشست و سلام گفت . فرزين جوابشو داد و راه افتاد . آهو به نيمرخش خيره موند و گفت :

ـ نمي خواي بگي چي شده ؟ چرا ...

ـ ميگم . آهو آهي كشيد و گفت :

ـ بگو ، من بايد زود برگدم ، نوبت آرايشگاه دارم ، بايد همراه گلابتون هم برم .

فرزين لبخندي زد . آهو با تعجب به نيمرخش نگاه كرد و حس كرد دلشوره اش بيشتر ميشه .

فرزين جلوي پاركي نگه داشت و گفت :

ـ پياده شو .

آهو همون طور نشسته بود كه فرزين برگشت نگاهش كرد و گفت :

ـ چرا پياده نميشي ؟

آهو پلكي زد و گفت : بگو چي شده ؟

ـ خب پياده شو حرف بزنيم !

و خودش پياده شد . آهو با دلشوره آب دهنشو فرو داد و پياده شد . فرزين قفل ماشينو زد و در حالي كه از جيبش پاكت سيگار بيرون آورده و يكي شو روشن مي كرد سمت پارك رفت . آهو مبهوت دنبال سرش قدم هاشو مي كشيد . فرزين هيچ وقت در حضور او سيگار نكشيده بود ، فقط يه بار تو ماشين كه وقتي آهو گفت از بوي سيگار بدش مياد خاموشش كرده بود . فرزين ايستاد و پك عميقي به سيگارش زد . آهو رو به روش ايستاده بود و مشامش از بوي دودي كه فرزين بيرون داده پر شده بود . تموم بدنش بي حس شده و حس مي كرد بايد براي شنيدن خبر هاي ناخوش آيند آماده باشه .

نگاه ملتمسي به فرزين كه همچنان به سيگارش پك مي زد انداخت تا سكوتش رو بشكنه .

فرزين دقايقي به نگاه او چشم دوخت بعد كلافه سيگارشو روي زمين انداخت و با نوك كفشش خاموشش كرد . حوصله و صبر آهو هر لحظه تحليل ميرفت . فرزين دست هاشو تو جيب شلوار كتانش كرد و به او زل زد .

ـ آهو خيلي خوشحالم كه باهام بودي و من تونستم به حد و حدودت احترام بگذارم . خوشحالم بهم ثابت شد كه هر كي شايسته هر رفتاريه كه باهاش ميشه ، چون خود اون شخصه كه اجازه ميده چطور باهاش رفتار بشه . ديگه الان وقتش نيست از اينكه با چند تا دختر دوست بودم معذب باشم يا ازت پنهون كنم . ميدونم شايد ازم ناراحت بشي بابت گفتن اين حرفا . ولي من اون قدر مثل تو صبور نيستم ، اون قدر به فكر ديگرون نيستم و چون نمي تونم حرفامو تو دلم نگه دارم ازت خواستم كه بيايي و بهت بگم . بگم كه چه قدر خوبي و كنار من موندي ، مني كه شايد لايق اين همه پاكي و خلوصت نبودم ...

آهو با بغض گفت : فرزين چي داري مي گي ...

فرزين يه دستشو از تو جيبش خارج كرد ، سمت صورتش برد ، گونه شو نوازش كرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com