#ز_مثل_زندگی_پارت_225
ـ ماني ، پسر استادم .
آهو حس كرد وا رفت ، هيجانش فرو كش كرد و حتي لبخندش جمع و جور شد . از اينكه اون فرد ماني بود يكه خورد . داشت فكر مي كرد چرا در تصوراتش هر كسي رو مي پنداشت جز ماني ؟!!! مي خواست مطمئن بشه هنوزم خوشحاله . پس چرا شوكه شد ؟!!!
صداي دامون باعث شد افكارش گم شه .
ـ من دارم ميرم ، ديرم ميشه ، تو هم دمپايي پات كن بيا .
نه سري تكون داد نه حرفي زد . به پاهاي برهنه و خاكي شده اش چشم دوخت .
برگشت سمت خونه ، اول بايد پاهاشو مي شست بعد...
ذهنش درگير يك چرا بود . چرا انتظارش رو نداشت ؟ چرا فكر مي كرد هر كسي باشه جز ماني ؟
چرا مثل پتكي بر سرش فرود مي اومد . آهي كشيد و دمپايي شو پوشيد و سمت شير آب حياط رفت .
دليلش مي تونست اين باشه كه روزي در گوشه ي كوچكي از خيالات دخترانه اش به ماني فكر مي كرد ؟ به جذابيت و نجابتش ؟
دستش روي شير آب بي حركت مونده بود بازش كرد و هر دو پاشو جلو برد و زير شير نگه داشت .
آب خنك بود و حسي تسكين دهنده داشت . كمي فكر كرد . بايد مطمئن مي شد خوشحاله ، مطمئن ميشد هيچ حسي به ماني نداره ...
نگاهي به آب كه باز بود انداخت ، كاش افكارش هم شسته ميشد . آب رو بست . مونده بود كجا بره ؟ پيش گلابتون يا برگرده خونه ؟
با صداي سوتي سرش رو بالا گرفت . دامون بود كه شاد و سر حال گيتار به دوش داشت سمت در مي رفت .
ـ آهو چرا گيج ميزني ؟
آهو اول لبخند زد بعد براش شكلكي در آورد و دامون با خنده رفت . اون هم كمي فكر كرد . انگار به يكباره به نتيجه رسيده بود . هيجان دوباره درونش جوشش كرد . دست هاشو مشت كرد و شروع كرد دويدن به سمت خونه خاله ش . انگار كسي دنبالش كرده بود . وقتي رسيد از شدت سرعت نزديك بود با سر بره تو در . سلام بلندي داد و سمت اتاق گلابتون رفت .
***
ـ دختر يه گوشه بند شو .
ـ خاله آن شرليه ديگه ، چه انتظاري داريد ؟
آهو خنديد و گفت :
romangram.com | @romangram_com