#ز_مثل_زندگی_پارت_224

آهو به موهاش چنگ زد و براي اينكه بعد خواب شونه نخورده و نامنظم بود همه رو به سمت عقب كشيد و گفت :

ـ واي چه طور باور كنم ؟ بايد برم با خود گلابتون حرف بزنم .

دامون خنديد و گفت :

ـ حالا براي گلابتون خواستگار اومده ، چرا تو دستپاچه شدي ؟ فكر كنم براي خودت خواستگار بياد پس بيافتي .

آهو اون قدر هيجان زده بود كه حتي سرخ و سفيد نشد فقط گفت :

ـ اين فرق مي كنه ، مامان گفت كه گلاب قبول كرده . آره ؟

و منتظر به چشم هاش نگاه كرد .

ـ آره ولي خوب گلابتون وقت خواسته فكر كنه اما ميدونيم نظرش مساعده ، يه جورايي غير مستقيم گفته .

آهو فكر كرد شايد گلابتون بعد اتفاقي كه براش افتاده طور ديگه به اطرافيان و خواستگاراش نگاه مي كنه . از طرفي كنجكاويش به حد رسيده و مي خواست بدونه خواستگار گلابتون كيه ؟

صداي دامون اونو به خودش آورد :

ـ من دارم ميرم بايد برم پيش دامادم .

و تك خنده اي كرد .

آهو با تعجب نگاهش كرد و گفت : هنوز هيچي نشده چي دامادم دامادم راه انداختي و مي خواي بري پيشش ؟

ـ من هر روز ميرم پيشش .

آهو موشكافانه نگاهش كرد . دامون با لبخند گفت :

ـ تو هم مي خواي گلاب رو ببيني بيا تو اتاقشه .

ـ وايستا .

ـ چيه ؟

ـ طرف كيه ؟نگي و بخواي بپيچوني ميكشمت .

دامون هر دو ابروشو بالا داد و سكوت كرد .

آهو تو دلش با حرص گفت "بگو ديگه"

دامون ابروهاشو پايين انداخت و گفت :

romangram.com | @romangram_com