#ز_مثل_زندگی_پارت_186

ـ براي تو چيزي نميشه ، من آبروم ميره ، پيش همه ، پيش خانواده م ...

فرزين نگاهي به چهره معصومانه و مظلوم آهو انداخت و به ثانيه نكشيد كه اتاقك اتومبيل پر از صداي خنده ي فرزين شد .

آهو برگشت و با تعجب نگاهش كرد وقتي ديد فرزين همچنان ميخنده گفت :

ـ مگه جوك گفتم ؟

فرزين با ته مونده خنده گفت :

ـ آخه عزيزم اگه قيافه ت رو مي ديدي موقع حرف زدن چي بانمك شده بودي ...

باز خنديد و در پس خنده اش گفت : مثل بچه ها ...

آهو از تعريف هاي او حس كرد گونه اش سرخ ميشه . تمام حرفاي فرزين براش نوعي تعريف تلقي مي شد . سرش پايين بود ، فرزين باز بهش نگاه كرد و باز دلش قلقلك ميشد كه براي قيافه معصومش ، لحن نگرانش و حرف هاش و ترس هاش بخنند ...

با شروع حرف دست راستش رو آروم از فرمون برداشت و سمت او برد .

ـ نمي خواد بترسي عزيزكم ، اين اتفاق نمي افته ، اگر هم بيافته من آشنا دارم ، پات به جايي كشيده نميشه ...

آهو جوابي نداد فقط به دست او كه سمتش مي اومد نگاه كرد . فرزين از مدت ها پيش دوست داشت دست هاي كوچك اونو در دست بگيره . همون طور كه به مسير رو به رويش نگاه مي كرد دست آهو رو گرفت و در دستش فشرد . حس كرد دست يك بچه بين دستش فشرده و گم ميشه . لبخندي زد . آهو گر گرفته بود ، تقريباً اولين روابط نزديك او و فرزين بود ، تا به حال مرز هايي بين خودش و فرزين گذاشته بود كه او هم رعايت مي كرد . حالا نمي دونست مخالتش رو چه طور بيان كنه ، هر چند كه لذت فشرده شدن دستش را قلبش با هر تپش نهيب مي زد ، اصواتي از دهانش خارج شد ، قبل از اينكه به اعتراضي تبديل بشه فرزين بدون اينكه حتي نگاش كنه گفت :

ـ هيسسسسس

كمي دستش رو فشرد و گفت : خانوم خودمي .

و دست آهو رو بالا برد و روي قلبش گذاشت . نبض هاي قلب فرزين با نبض دستان آهو يكي شد و هر دو متقابلاً نبض هم رو حس ميكردند و آهو ديگه دوست نداشت لب به اعتراض بگذاره .

نگاهي بهش كه در قاب در ايستاده بود انداخت پيراهن سفيد يقه هفت بازي پوشيده بود با شلوار كتان نخودي رنگ ، تيپش كمي سوسول بود ولي وقتي به چهره اش نگاه مي كرد هيچ چيزي اهميت نداشت . نگاه فريبنده اش افكار منفي اش را مي بلعيد . دستش رو كه سمت گرفته شده بود رو نگاه كرد ، بعد آروم دستش رو جلو برد و گذاشت فشرده بشه .

آيدين از قاب در خارج شد و گفت :

ـ تا صبح همين جا مي موني ؟

گلابتون لبخند نيمه كاره اي زد و فقط "نه" از دهنش خارج شد . آيدين كمي او را برانداز كرد . گلابتون به حرف آهو مي انديشيد "خيلي خوشگل شدي مواظب باش درسته قورتت نده " نگاه محتاطانه اي به آيدين انداخت و او گفت :

ـ با كفش بيا داخل ، موردي نيست .

گلابتون بدون كندن كفشش وارد خونه شد . پاركت به رنگ چوب بود و يك دست مبل به رنگ قهوه اي سوخته وسط سالن چيده شده بود و بين دو تا از مبل ها گلدان زيبايي پر از گل بود و رو به روي مبل ها تلويزيون ال سي دي گذاشته شده و پشت به مبل ها آشپزخونه اپن قرار داشت و كمي آن طرف تر سرويس بهداشتي و دو در براي اتاق ها ...

همه چيز منظم بود سر جايش چيده شده بود . به نظرش بعيد اومد اين همه نظم و سليقه براي يه پسر باشه ، اون هم براي آيدين ...

نگاهش دنبال آيدين گشت كه ديد ايستاده و دست به سينه انو برانداز مي كنه ، دلهره اش دوباره شروع شد . لبخند مصنوعي اي زد و براي اينكه سكوت آيدين و خونه بيشتر معذبش نكنه گفت :

romangram.com | @romangram_com