#ز_مثل_زندگی_پارت_185
آهو به زدن لبخندي اكتفا كرد . بعد چند ثانيه سكوت آهو گفت :
ـ نمي خواهيم بريم ؟
فرزين چند ثانيه ابرو بالا انداخت و گفت : بَه ، چرا كه نه ، بفرماييد ...
و با اين حرف در جلو رو براي آهو باز كرد و بعد نشستنش بست كه آهو گفت :
ـ خودم مي بندم .
فرزين با شيطنت نگاهش كرد و گفت : بستم ديگه .
آهو مشغول بستن كمربندش شد و فرزين ماشين رو دور زد و پشت رل نشست . داشت راه مي افتاد كه آهو گفت :
ـ فرزين .
فرزين بدون اينكه برگرده نگاش كنه با محبت گفت : جانم ؟!
هري قلب آهو ريخت ، هنوز هر كلمه محبت آميز نه تنها سيرابش نمي كرد ، تشنه ترش مي كرد ، هنوز هم در پي جلب توجه جنس مخالفش بود ...به رنگ موهاش فكر كرد كه دوباره تغييرش نداده بود . نگاهش رو از فرزين گرفت و در حالي كه از آينه به خودش نگاه مي كرد گفت :
ـ ميگم ها من مي ترسم .
فرزين فرمون رو به چپ پيچوند و گفت : از چي عزيزم ؟
باز دلش مالش رفت و بعد چند ثانيه سكوت قدرت جوابگويي شو به دست آورد :
ـ از اينكه ما رو بگيرن ، بعداً چي ميشه ؟
فرزين برگشته و نگاهش كرد . آهو كه فكر كرد حرفش براي فرزين جدي تلقي نشده گفت :
ـ جدي مي گم ، اين روزها خيلي بگير بگير شده ، اگه بگيرنمون چي ميشه ؟
ـ هيچي عزيزم ...
آهو ناباور نگاهش كرد و با ترس گفت :
ـ ولي آبروي من ميره ...
ـ چرا آخه ؟
آهو پكر و ناراحت گفت :
romangram.com | @romangram_com