#ز_مثل_زندگی_پارت_184

آهو دستي به بازوي او كشيد ، دوست نداشت بگه ، اما بغض با لجبازي از گلويش بالا مي اومد . با حس بدي كه داشت گفت :

ـ ديگه برو .

گلابتون به خودش اومد و به راننده نگاه كرد كه براي دربست بودن و كرايه دوبله اي كه قرار بود بگيره بي منت منتظر ايستاده بود . به آهو نگاهي كرد و گفت :

ـ باشه ميرم .

و بي هيچ حرفي سوار تاكسي شد براي آهو كه همون جا ايستاده بود لبخند زد و دست تكون داد ، ماشين حركت كرد ، آهو رو با بغض و دلشوره هايش جا گذاشت و گلابتون رو با شك و ترديد هايش برد ...

آهو قدم زنان از پياده رو ميرفت و سر آبي رنگ بطري رو كه تو مسيرش بود به جلو پرتاب مي كرد و وقتي بهش مي رسيد دوباره كارش رو تكرار مي كرد . چند كوچه بعد با فرزين قرار داشت و سمت او مي رفت ، ولي تمام حواسش پيش گلابتون بود ، نمي تونست برخورد اون دو نفر و تو خونه آيدين پيش بيني كنه ، همين كلافه اش مي كرد . حس كم كاري و گناه براي منصرف نكردن گلابتون داشت . اگه كوچك ترين بلايي سرش مي اومد آهو خودش رو مقصر مي ديد .

سرش رو تكون داد تا افكار زهر آلودش بريزه ، اما افكارش به نوعي ديگر در ذهنش خط كشيد . پيش خودش فكر كرد شايد كمي درباره آيدين از زير زبون فرزين حرف مي كشيد خيالش راحت مي شد .

آهي كشيد . اين كار رو بايد قبل قرار گلابتون مي كرد . به رو به رو نگاه كرد ، جايي كمي دورتر كه قابل ديد نبود ، جايي كه فرزين منتظرش ايستاده بود . فقط به اين فكر مي كرد كه براي فروكش كردن احساسات پرترديدش درباره ي آيدين از زير زبون فرزين حرف بكشه . ولي دقيقاً نمي دونست چه طور بايد اين كار رو بكنه .

به سر بطري رسيده بود ، بدون اينكه نگاهي به پايين و زير پايش بياندازه ، با يه ضربه پر حرص شوتش كرد و اين بار سر آبي رنگ بطري به جاي مسير مستقيم و كوتاه براي ضربه ي پر حرص آهو ، مسير طولاني اي رو غلت خورد و سمت خيابون چرخ خورد و داخل جوب افتاد . آهو آه كلافه اي رو بيرون داد .

نگاهش به ماشين نقره اي افتاد و بعد صاحبش كه گوشي به دست به ماشين تكيه زده و پاهاشو به صورت ضربدري با فاصله از تنه ي ماشين گذاشته و سرش براي چك كردن صفحه گوشي پايين بود ولي همون طور كه نزديك مي شد فرزين سرش رو بالا گرفت و متوجه ش شد .

لبخند به لب گوشي شو تو جيبش انداخت و تكيه شو از ماشين برداشت :

ـ به به خانومي تشريف آورديد ؟

آهو لبخند نيمه جوني زد و گفت :

ـ خيلي منتظر بودي ؟

ـ هي بگي نگي ، ما آخر تو اين انتظار ها پير ميشيم بعد مي دوني مردم با ديدن ما چي مي گن ؟

آهو با تعجب گفت :

ـ چي مي گن ؟

فرزين لبخند زد و گفت : ميگن مرده رو ببين ، خانومه ازش سر ترِ ...

لبخند آهو كش اومد .

ـ ديگه نمي دونن خود اين خانوم ما رو پير كرد ...

آهو شروع كرد به خنديدن ، دست خودش نبود كه گلابتون رو از ياد برده و مي خنديد . فرزين خنده هاي او را تماشا كرد و گفت :

ـ ميدوني دل جوون داشتن ولي نعمتيه ، تو پيشم باشي و هميشه همين طور بخندي ، پير پير هم بشم دلم جوون مي مونه .

romangram.com | @romangram_com