#ز_مثل_زندگی_پارت_174
آهو همون طور كه دراز كشيده بود گفت : ولي من كه ميرم سر قرار بعدش عذاب وجدان مي گيرم ...
گلابتون چيزي نگفت ، آهو ادامه داد :
ـ از اينكه مامان و بابا رو گول مي زنم و بهشون دروغ مي گم ...
گلابتون به ساعت نگاهي كرد و گفت :
ـ چشم هاتو ببند .
آهو با حس بدي چشم هاشو بست . همون طور كه گلابتون از نو براش خط چشم مي كشيد گفت :
ـ حالا ساعت چند قرار داري ؟
گلابتون كمي مضطرب بود گفت : شش .
ـ خب ما هم پنج قرار داريم زياد فاصله اي نيست .
گلابتون كمي فكر كرد . هر لحظه اضطرابش به وضوح بيشتر مي شد :
ـ منم همون پنج باهات ميام بيرون .
ـ چرا نظرت عوض شد ؟
گلابتون كمي سكوت كرد ، انگار مردد بود كه چيزي رو بگه يا نه .
آهو چشم هاشو باز كرد و گفت : تموم شد ؟
گلابتون سري تكون داد و سمت آينه رفت و به خودش نگاه كرد . آهو لبه ي تخت نشست و گفت :
ـ چيزي شده ؟
گلابتون لبخند مصنوعي اي زد تا ترسي كه از ظاهرش مشهود بود رو برهاند .
ـ نه چه طور ؟
آهو شونه هاشو بالا انداخت و چيزي نگفت . گلابتون لبخندي زد و گفت :
ـ راستش امروز تو خونه ي آيدين قرار داريم ...
آهو حس كرد ولتاژ قوي بهش وصل كرده باشند . ناباور پنج بار پشت سر هم پلك زد و بعد خوب به او نگاه كرد و تقريباً داد زد :
ـ چي گفتي ؟
romangram.com | @romangram_com