#ز_مثل_زندگی_پارت_172
ـ موهات چرا اين رنگي شده آهو ؟
و دستش رو سمت موهاي او برد كه آهو سرش رو عقب كشيد بعد در آينه ماشين به موهاش نگاه كرد . پكر شد . رنگ موهاي قبلي اش به مرور زمان برگشته بود و او موقع امتحانات ترجيح داده بود موهاشو رنگ نكنه تا بعد از امتحانات .
ـ چه طور ؟
فرزين با تعجب نگاه كرد و گفت : تو موهات رو رنگ مي كني ؟
بعد مكثي آهو گفت : آره ، اين رنگ موهاي واقعيم هست ...
زير چشمي نگاش كرد و گفت : بد رنگه ؟
فرزين لبخند زد و گفت :
ـ نه خيلي بانمكه .
آهو ماعجب نگاهش كرد و گفت : جدي ؟
لبخند فرزين كش اومد و سر تكون داد . آهو دوباره نگاهي به آينه انداخت . به رنگ موهاش ...با رنگ پوستش مي اومد ، چرا تا به حال خودش پي نبرده بود ؟؟؟
راه افتادند . فرزين متفكر بود آهو هم چيزي نگفت . در سكوت اونو رسوند .
***
عسل و برنا با هم عقد كرده و آهو و گلابتون هر وقت عسل رو مي ديدند بابت تاهلش سر به سرش مي گذاشتند . عسل هم كم نمي آورد و مي گفت نوبت اونها كه شد جبران مي كنه . اين وسط گلابتون فقط از رفت و آمد هاي عطا خوشش نمي اومد . به بهانه فاميلي عطا بهشون نزديك تر شده بود هر چند مثل قبل كنار گوش گلابتون ازش تعريف و تمجيد نمي كرد و به نظر گلابتون سنگين تر شده بود اما باز همون نگاه هاي گاه و بي گاه و نزديك شدن هاشو كه مي ديد ترجيح مي داد كاملاً باهاش جدي باشه .
ـ موهاي نارنجيت رو بزن كنار .
آهو موهاشو كه تو چشمش ريخته بود با يه دست بالا نگه داشت تا گلابتون بتونه چشمش رو آرايش كنه .
ـ سايه هم بزنم برات ؟
ـ نه فقط خط چشم بكش .
گلابتون با دقت شروع به كار كرد كه آهو گفت :
ـ خوب بكش ها ...
كمي سكوت كرد و دوباره گفت :
ـ كلفت نكش ها ، باريك باشه .
گلابتون از پرحرفي او خسته شد و گفت : ميزاري به كارم برسم يا نه ؟
romangram.com | @romangram_com