#ز_مثل_زندگی_پارت_170
فرزين با شك و ترديد پرسيد :
ـ با پسر ؟؟!!
ـ اوهوم .
اخم هاي فرزين به هم نزديك شد و زير لب زمزمه كرد :
ـ بهش نمي خوره .
آهو حس خوبي نداشت ، با اخم گفت :
ـ به من مي خورد كه بهم پيشنهاد دادي ؟
فرزين با حواس پرتي سري تكون داد و گفت : نه نه ...منظورم اينه ...ببينم با كي دوسته ؟ يعني پسره قابل اطمينان هست ؟ ميشناسيدش ؟ خانواده ش مي دونند ؟
آهو لبخند خسته اي زد و گفت :
ـ اووووو چرا همچين شدي ؟ يعني اين قدر گلابتون برات مهمه ؟
فرزين از حرفش جا خورد . بعد يكدفعه جدي نگاهش كرد و گفت :
ـ منظورت چيه آهو ؟
آهو كه كمي متمايل به او نشسته بود ، صاف نشست و گفت :
ـ منظوري ندارم .
تا فرزين خواست چيزي بگه آهو به رو به رو خيره شد و گفت :
ـ پسره رو زياد نمي شناسيم ، ولي تو ميشناسيش .
فرزين با تعجب و شگفتي گفت : من ؟
ـ آره ، گلابتون با آيدين دوسته .
يكدفعه فرزين پايش را روي ترمز كوبيد و لاستيك ها روي آسفالت كشيده شد . آهو كه به جلو متمايل شده و سرش به شيشه خورده بود خودش رو عقب كشيد و شروع كرد پيشوني شو ماليدن .
فرزين به خودش اومد . در سمت راست ايستاده بود و ماشين ها بوق مي زدند و از سمت چپ او مي رفتند . ماشين رو روشن كرد و گفت :
ـ حالت خوبه ؟
آهو همون طور كه پيشوني شو مي ماليد گفت : خوبم .
romangram.com | @romangram_com