#ز_مثل_زندگی_پارت_168

قبل از اينكه قطع بشه با عجله گفت :

ـ نه .

گلابتون نگاهش كرد . فرزين گفت:

ـ چي شده عزيزم ؟

نفسش رو آروم بيرون داد و گفت : با گلابتونم .

و به گلابتون نگاه انداخت كه داشت نگاهش مي كرد .

ـ خب اشكالي نداره .

آهو آزرده شد . فكر مي كرد برعكس فرزين مشتاق هم هست كه ببينش .

ـ من رسيدم زودي بياييد .

تماس قطع شد . آهو به نگاه منتظر گلابتون چشم دوخت . بعد چند ثانيه سكوت آهو ، گلابتون يك دفعه گفت :

ـ ببين اگه فرزين داره مياد دنبالت من نيستم ها ، گفته باشم .

آهو سري تكون داد و گفت : داره مياد .

گلابتون با جديت گفت :

ـ خوش بگذره ، من كه نيستم .

ـ واه نميريم گردش ، فقط تا يه جايي ما رو ميرسونه .

ـ اصلاً حاضر نيستم سوار ماشينش بشم .

آهو حس كرد داره بهش توهين ميشه . چرا دوست نداشت سوار ماشين فرزين بشه ؟ چون چيزي كه او بهش شك داشت گلابتون يقيين داشت ؟ مي خواست از فرزين و نگاه هاش فرار كنه ؟

جنگ ناپاني در افكارش برپا بود .

ـ بعد تو زودتر برسي خونه كه بد ميشه .

گلابتون موهايش را كمي كنار زد و گفت :

ـ ميگم رفتي جزوه فتو بزني .

آهو لب برچيد و گفت : امتحانات كه تموم شد .

romangram.com | @romangram_com