#ز_مثل_زندگی_پارت_147


ـ بيا با هم بريم .

تاليا تكيه شو از ديوار برداشت كه با نگاه عصبي پسر رو به رو شد . با اولين قدمي كه برداشت پسر گفت :

ـ ميدوني تا تصويه حساب شخصي مون تموم شه .

تاليا يك قدم ديگر برداشت البته قدمي نا مطمئن . پسر بيشتر مشتش را به هم فشرد . تقريباً فرياد زد :

ـ يه قدم ديگه برداشتي با خودته .

تاليا سريع يك قدم ديگر برداشت و پسر ناگهاني يك مشتش را بالا برد و خواست در صورت تاليا بكوبد كه او سريع جا خالي داد ، انگار حركتش رو از قبل پيش بيني كرده و آماده بود ، به همون سرعتي كه جاخالي داد و به سمت پشت پسر رفت ، با آرنج دست ضربه اي محكم به ستون فقرات پسر وارد كرد كه اول صداي آخ او بالا رفت و بعد روي زانو زمين افتاد .

تاليا سريع كيفش را كه روي زمين افتاده بود برداشت و شروع به دويدن كرد . آهو و گلابتون نگاهي به هم انداخت و با نگاه اشاره كردند . آهو سريع شروع به دويدن كرد و گلابتون كه در كارهاي سرعتي ضعف داشت با فاصله پشت سر او مي دويد ، گاهي هم بر مي گشت و به پسر كه هنوز روي زمين افتاده و به خود مي پيچيد نگاه مي كرد .

از فرعي كه خارج شدند گلابتون نفس راحتي كشيد و ايستاد و نفس نفس زد ، آهو به زحمت ايستاد و گفت :

ـ چرا موندي ؟ بيا ؟

گلابتون دستش رو روي قلبش گذاشت و نفس نفس زنون گفت : نمي تونم .

آهو به تاليا نگاه كرد كه هنوز مي دويد و دور مي شد . آهو دست گلابتون رو گرفت و كشيد .

جلوي كوچه كه رسيدند تاليا منتظر ايستاده بود با ديدن اونها لبخند دوستانه اي زد و گفت :

ـ ازتون ممنونم .

گلابتون نفس نفس مي زد و قادر به حرف زدن نبود ، آهو گفت :

ـ خواهش مي كنم ما كه كاري نكرديم ، خودت زدي نفله ش كردي .

تاليا لبخندي زد و گفت :

ـ اگه شما نمي اومديد جراتش رو پيدا نمي كردم .

ـ حالا كي بود ؟ چي مي خواست ؟

تاليا دوباره نگاهش رو دزديد و حرفي كه زد و لحنش معلوم بود كه چيزي رو پنهون مي كنه :

ـ نمي دونم ، دو سه باري مزاحمم شده ، دقيقاً هم نمي دونم چي مي خواد .

گلابتون كه كم كم نفسش به حالت عادي بر مي گشت نگاه معني داري با آهو رد و بدل كرد . تاليا نگاهي به انتهاي كوچه انداخت و گفت :


romangram.com | @romangram_com