#ز_مثل_زندگی_پارت_146
از در مدسه خارج شدند و آهو گفت : از كوچه پشتي بريم اين طوري اگه هم بياد نمي بينمون ...
گلابتون ناچاراً دنبال او راه افتاد . از پشت مدرسه رفتند و مسير راهشون طولاني تر شد . وارد كوچه فرعي اي شدند تا باقي مسير رو ميانبر بزنند . آهو ويبره ي گوشي رو تو كيفش حس مي كرد ، اعتنايي نكرد .
ـ اون تاليا نيست ؟
آهو به رو به رو نگاه كرد . دختري با يونيفرم لباس مدرسه آنها به ديوار چسبيده و پسري دستش را دو طرف او به ديوار تكيه داده و او را محصور كرده بود .
آهو با تعجب گفت :
ـ آره .
ـ اون كيه ؟ داره اذيتش مي كنه ؟
آهو قدم هاشو تند كرد و گفت : فكر كنم ، بريم كمكش ...
گلابتون دست اونو گرفت و گفت : از ما چه كمكي بر مياد ؟ بيا زنگ بزنيم پليس .
ـ چرا بر نمياد ؟ ما دو نفريم .
و با گفتن "تا پليس بياد معلوم نيست تو خلوتي اين كوچه چه بلايي سر تاليا مياد" دوباره راه افتاد و گلابتون هم دنبالش راه افتاد .
تاليا پشتش را به ديوار زده و به چشمان عصبي پسر نگاه مي كرد . آهو و گلابتون نزديك شدند .
آهو بلند گفت :
ـ با تو ام چي كارش داري ؟
پسر از حضور ناگهاني كسي يكدفعه دستانش را از دو طرف تاليا برداشت و برگشت با ديدن آهو پوزخندي زد و گفت :
ـ به تو چه ؟ هري ، جوجه راهت رو بگير برو ...
گلابتون به تاليا نگاه كرد ولي تاليا زود نگاهشو دزديد .
گلابتون : تاليا مزاحمت شده ؟
نگاه تهديد گر پسر به تاليا دوخته شد . تاليا سر بزير در درونش جدالي برپا بود . ولي ناگهان با شجاعت سرش را بالا گرفت و لبانش تكان خورد :
ـ آره .
آره قاطعانه او اخمي به پيشوني گلابتون نشوند . پسر دندون هاشو روي هم مي سابيد و مشت هاي كنار بدن افتاده شو به هم مي فشرد .
گلابتون لبخند محوي به تاليا زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com