#ز_مثل_زندگی_پارت_138

ـ ممنون پسرم ، ولي بايد از مهمون پذيرايي كرد .

ـ من نيومدم مزاحمتون بشم ، اومدم كمي با دامون تمرين .

ـ لطف كردي بهش ، بشين چايي رو آوردم .

و سيني به دست سمت سالن اومد . ماني لبخندي براي نازيلا خانوم زد و گفت:

ـ ممنون ، ولي من جايي ميرم خيلي دوست دارم ميزبان رو به روم بشينه صحبت كنه ، وقتي كل ساعت رو تو آشپزخونه س من معذب ميشم .

نازيلا خانوم سيني رو سمتش گرفت و گفت :

ـ راحت باش ، كاري نكردم كه .

ماني دوباره تشكر كرد و چاي برداشت . نازيلا خانوم چاي رو به بقيه هم تعارف كرد و بعد گلابتون سيني رو ازش گرفت و گفت او بشينه و چايش رو بخوره و خودش سيني رو به آشپزخونه برد . آهو بي دليل دنبال سر او رفت . حس مي كرد دوست داره درباره ي ماني با او حرف بزنه .

گلابتون سيني رو جا به جا كرد و داشت بر مي گشت كه با ديدن آهو در آشپزخونه تعجب كرد .

ـ چيزي مي خواي ؟

ـ نه .

ـ پس بريم ، ميخوام چاي بخورم .

آهو به آرامي گفت : يه سوال ازت دارم .

گلابتون صندلي آشپزخونه رو عقب كشيد نشست و گفت :

ـ بپرس ببينم چي مي گي ؟



آهو هم نشست و با صداي آرومي گفت :

ـ خب مي خواستم دو نفر رو مقايسه كنم .

گلابتون ابروهاشو برد بالا و گفت : كي ؟

ـ خب ماني و آيدين .

گلابتون با تعجب نگاهش كرد و گفت : ماني ؟

ـ اوهوم همين دوست دامون .

romangram.com | @romangram_com