#ز_مثل_زندگی_پارت_136
ـ هي سالم برش مي گردوني ها ...
دامون خنديد و گفت : نترس شهيدش نمي كنم .
و سمت در رفت ، همون موقع در اتاق گلابتون يكدفعه اي باز شد و آهو خودش رو انداخت داخل و سينه به سينه دامون در اومد . نزديك بود تعادلش رو از دست بده و بيافته بغل اون كه روي شست پا تعادلش رو حفظ كرد و بعد صاف ايستاد
گلابتون : اين چه طرز وارد شدنه ؟
آهو خنديد بعد نفسي زد و گفت :
ـ دامون دوستت اومده ، من در رو براش باز كردم ...
دامون ابرويي بالا انداخت و گفت : ماني ؟
آهو سر تكون داد . دامون سريع رفت بيرون ...
آهو روي صندلي نشست گلابتون نگاهش كرد كه آهو گفت : چيه ؟
ـ چيزي شده ؟
ـ نه ...
همون موقع گوشي آهو در جيب شلوارش ويبره رفت ، بيرون كشيد و به صفحه ش نگاه كرد . فرزين بود . تماس هاي اخيرش رو جواب نداده بود . دلخور بود و نمي دونست تكليفش چيه ، رد تماس زد و گوشي رو تو جيبش برگردوند .
گلابتون پرسيد :
ـ كي بود ؟
ـ هيشكي ...
ـ همون پسره فرزين ؟
آهو با لبخندي مصنوعي گفت : از آيدين چه خبر ؟
ـ فعلاً تا بعد امتحانات اصلاً نمي خوام بهش فكر كنم . تا بعد ببينم چي ميشه .
ـ خوب كاري مي كني .
صداي سلام و احوال پرسي نازيلا خانوم باعث شد آهو گوشش رو تيز كنه . بعد چند ثانيه گفت :
ـ پسر استاد دامون اومده ، نمي خواهيم بريم سلام كنيم ؟
گلابتون در حالي كه سمت كمد مي رفت گفت : چرا ، بمون يه لباس مناسب بپوشم .
romangram.com | @romangram_com