#ز_مثل_زندگی_پارت_131


عسل بعد پايان مكالمه گفت : بچه ها عطا رسيده جلوي دره ،مي خواهيد شما رو هم برسونيم ؟

گلابتون اول فكر كرد براي نرفتن با فرزين با عسل بره ولي در هر صورت از رو به رويي با عطا هم خوشش نمي اومد .

آهو : مرسي عسل جون ، برو به سلامت ، ما منتظر يكي از بچه ها هستيم .

عسل با هر دو روبوسي كرد و گفت : باشه پس تا فعلاً .

گلابتون : به پدر و مادرت سلام برسون .

عسل : قربونت ، باشه .

همون طور كه سمت در مي رفت دستي تكون داد . گلابتون نگاهي به آهو انداخت و گفت : من حوصله اين يارو رو ندارم .

آهو برعكس دوست داشت گلابتون و فرزين با هم برخورد داشته باشند . تا اومد چيزي براي راضي كردنش بگه ديد فريده خنده كنان سمتشون مياد ......



فريده اومد و گفت :

ـ يَك تقلبي كردم كه ...

گلابتون بي حوصله نگاش كرد . فريده با سرخوشي گفت :

ـ سه چهار نمره رو ربودم .

آهو خجالت كشيد بگه كه فرزين منتظرشونه ، هنوز با فريده راحت نبود ، مخصوصاً بعد حرف هايي كه زده بود .

گوشي اش زنگ خورد . فرزين بود .

چند قدم فاصله گرفت و جواب داد . فرزين پرسيد فريده هنوز نيومده ؟ و او گفت چرا تازه از جلسه اومد بيرون و دارن ميان . بعد قطع تماس سمت آن دو رفت و ناچاراً رو به فريده گفت :

ـ فرزين ...

نگاشو گرفت و ادامه داد:

ـ اومده دنبالمون .

فريده به لحن خجالتي او اهميتي نداد و گفت : آخ جون ، من كه رمق راه رفتن نداشتم .

دستش را روي بازوي گلابتون گذاشت و گفت بريم .


romangram.com | @romangram_com