#یه_نفس_هوای_تو_پارت_526
بدان که داری چیزی را تجربه می کنی که اسمش عشق است.
من با عقلم حمید رو دوست داشتم...
نمی تونستم بیشتر تحمل کنم امروز پنجمین روزی بود که از حمید خبری نداشتم... می دونستم چی می خوام... باید می رفتم دنبالش... سریع لباسام رو پوشیدم و کیف دستی کوچیکم رو برداشتم.
- مامان من دارم برمی گردم.
مامان:
- این چند روز اومدی خودت رو توی اتاق حبس کردی یهو اومدی می گی می خوام برم...
- کار دارم شاید به زودی برگشتم...
مامان:
- نسترن صبر کن... مامان وایسا حداقل یه چیزی بخور...
سریع بوسیدمش و از خونه اومدم بیرون... تمام راه به این فکر می کردم که وقتی حمید رو دیدم چه جوری بهش بگم. فکر لبای خندونش بعد از شنیدن این خبر، ذوق زده ام می کردم...
از هیجان دست و پام رو گم کرده بودم و نمی تونستم کلید رو از ته کیفم در بیارم... آروم باش نسترن... خب دوباره بگرد... آهان اینجاست... وارد باغ که شدم یه نفس از ته دل کشیدم... عطر درختای آبیاری شده و طروات گلها خبر از این می داد که آقا قاسم تازه از باغ رفته... در ورودی رو آهسته باز کردم... تو سالن نبود.. همه اتاقا رو گشتم اشتیاقم فروکش کرد که یاد حرف کوکب خانوم افتادم که گفت صبح تا شب می ره ساحل... تنها چیزی که حس نمی کردم خستگی راه بود... به آژانس سر خیابون زنگ زدم در عرض دو دقیقه اومد... نزدیک جایی که همیشه می رفتیم نگه داشت... بقیه اش رو باید پیاده می رفتم.
به سمت سنگ بزرگی که جایگاهمون بود نگاه کردم... اونجا هم نبود... دیدمش چند متر دورتر از سنگ بزرگ... رو به دریا نشسته بود و زانوهاش رو تو بغلش جمع کرده بود لباس یکسر سفیدی پوشیده بود که از همین جا هم می تونستم تضاد قشنگش با موهای لخت و مشکیش رو ببینم... عشق پاهام رو به حرکت درآورد بی صدا نزدیکش شدم و دستام رو روی چشماش گذاشتم... یه تکون خفیف خورد و دستام رو لمس کرد.
romangram.com | @romangram_com