#یه_نفس_هوای_تو_پارت_395
رادین:
- می ری بپوشی ببینمش؟
- نه باید تا عروسی صبر کنی این جوری مزه اش می ره...
سرم رو آوردم بالا و نگاش کردم.
- رادین کاش عروسی یه موقع دیگه بود الان دو هفته ست درس نخوندم بعد عروسی هم که دو هفته اول سرمون شلوغه... چه کنکوری بدم امسال!
رادین:
- به نظرت انقدر خوندی قبول بشی؟
- آره سه- چهار ماه بیشتر خوندم بعدشم اگه شوهر جونی پولش رو بده هر دانشگاهی حتی غیرانتفاعی هم قبول شم می رم باشه شوهر جونی؟
رادین:
- شوهر جونیت وظیفه شه پول کلاسای زنش رو بده.
صبح که برای نماز بیدار شدم وقتی دوباره خواستم بخوابم دیدم تمام تخت رو گرفته و برای من جا نیست دلم نیومد بیدارش کنم بگم بره اون ورتر... توی خواب، خیلی ناز می شد پیشونیش رو بوسیدم و رفتم پتوی اتاق نسیم رو برداشتم آوردم کنار تخت انداختم و روش خوابیدم... وقتی صبح بیدار شدم دیدم رو تختم و رادین نیست... ساعت رو نگاه کردم یازدهبود... چقدر خوابیده بودم...
دست و صورتم رو شستم و موهام رو شونه زدم و با کلیپس بالای سرم جمع کردم و چون جز فرح جون کسی خونه نبود یه بلوز راحتی آستین کوتاه پوشیدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
چند تا پله پایین اومده بودم که صدای حرف زدن شنیدم... چند تا پله دیگه... با دیدنشون توی سالن پاهام سست شد... نمی دونستم برگردم برم بالا یا برم سلام علیک کنم... از عروسی نسیم که هومن اومده بود پیشم و ازم خواسته بود با مادرش آشتی کنم البته قهری نبود ولی خب حرفم نمی زدیم... منم طبق معمول که کینه کسی تو دلم نمی موند قبول کردم و باهاش آشتی کردم ولی اون دست بردار نبود مخصوصاً که خواستگاری دختر خودش به خاطر من بهم خورده بود همون جا هم کلی تیکه انداخته بود... حالا باز باید می دیدمش... دیگه راه برگشتی نبود چون صدای پام رو شنیدن و برگشتن سمتم... مجبور شدم برم پیششون سلام کردم و دستم رو دراز کردم و انگشتامون در حد یه ثانیه همدیگه رو لمس کردند... رو مبل کنار هاله نشستم تو صورت هاله هیچ حسی نسبت به من نبود نه حسادت نه تنفر نه ناراحتی انگار براش فرقی نداشت من با رادین ازدواج کردم پس چرا مادرش انقدر سنگ این دو تا رو به سینه می زد!
romangram.com | @romangram_com