#یه_نفس_هوای_تو_پارت_378


دیدم تو باغ نیست که مادرش هنوز دل خوشی ازم نداره و تمام رضایتش برای ازدواجمون فقط برای نگه داشتن رادین تو ایرانه...

- باشه عزیزم من که نمی گم ابراز علاقه نکن بوس و اینا رو بذار وقتی با هم تنها بودیم... دستش رو کشیدم و بلندش کردم به خاطر این که آخرای پاییز بود هوا سوز سردی داشت از کنار در ژاکت بافتنیم رو که موقع اومدن آویزون کرده بودم برداشتم رادینم سویشرتش رو پوشید و با هم رفتیم حیاط هوا تاریک شده بود برق حیاط رو روشن کرد فضای قشنگی بود برگای زرد درختا جای جای حیاط ریخته شده بود و از راه رفتن و شنیدن صدای خش خششون لذت می بردم... با هم رفتیم انتهای باغچه و روی تک صندلی که اون جا گذاشته بودند نشستیم دستش دور شونه ام بود منم خودم رو بهش چسبوندم... با هم حرف می زدیم بیشتر از حرف، دلم می خواست ببوسمش... هنوزم مثل قبل با دیدنش احساساتم فوران می کرد و حس خواستن و نیاز رو تو خودم حس می کردم شاید بیشتر از قبل... نگاش کردم که آروم کنارم نشسته بود و از اتفاقی که تو محل کارش افتاده بود می گفت یه کم خودم روکنترل کردم تا جمله اش تموم شه بعد مثل تمام دفعه های قبل پیش قدم شدم و قبل از این که حرفی بزنه لباش رو بوسیدم اونم به بوسم جواب داد... از شور و اشتیاق به نفس نفس افتاده بودم از تب خواستن سرمای هوا رو حس نمی کردم خودم رو بیشتر تو بغلش جا کردم دستم رو دور گردنش انداختم... رادین فقط صورت و لبهام رو می بوسید ولی من بیشتر می خواستم دست بردم سمت یقش و دکمه اول پیرهنش رو باز کردم و گودی گلوش رو بوسیدم سرم رو آوردم بالا و با چشمام که خمار شده بود نگاش کردم خواستم باز ببوسمش که بازوهام رو گرفت و منو از خودش جدا کرد.

رادین:

- بسه دیگه عزیزم خسته شدم...

جمله اش تو سرم می چرخید... خسته شدم... ولی من تازه... چقدر از خودم بدم اومد که شروع کننده بودم حس می کردم خودم رو آویزونش کردم چقدر حس پس زدگی بده و بیشتر اوقات رادین با تمام عشقش بهم این کار رو می کرد... نمی فهمیدم چرا زود ازم خسته می شه ما ده دقیقه هم نبود همدیگه رو می بوسیدیم.

کم کم نفسام آروم شد... اونم آروم تر شده بود... دیگه نمی خواستم لمسش کنم یه کم فاصله ام رو ازش بیشتر کردم... ولی با نگاه بهش از تصمیمم گذشتم مثل این که هیچ وقت همچین فکری به ذهنمم خطور نکرده مگه می شه که کسی رو که دوست داری لمس نکنی!

- چه زود ازم خسته شدی!

رادین:

- نسترن من از تو خسته نشدم... بهتره بقیه چیزا باشه بعد عروسی...

آخیش پس منظورش همینه می گه خسته شدم... قربونش بشم فکر منه نمی خواد تو دوران عقد اتفاقی بینمون بیفته... موبایلم رو از جیبم درآوردم ساعت یه ربع به نه بود...

- من می رم داخل لباسم رو عوض کنم نسیم یه ربع دیگه می رسه.

رادین:


romangram.com | @romangram_com