#یه_نفس_هوای_تو_پارت_368


- رو حرف من حرف نزن دخترم!

- چشم، هر چی شما بگید.

برای من واقعاً تعداد سکه مهم نبود چه یکی چه هزارتا می خواستم کم بگم عکس العمل فرح جون رو ببینم، کم منو متهم به چشم داشتن به پولاشون نکرده بود، می خواستم ثابت کنم دنبال عشق بودم نه پول.

رفتارا و توهین های فرح جون رو بخشیدم... یعنی زود آدمایی که بهم بدی می کردن رو می بخشدم.

قرار شد هفته ی بعد یه عقد محضری بگیریم و یه مهمونی مختصر بدیم و دو- سه ماه دیگه بعد از عروسی نسیم و سهیل و جور کردن جهزیه ی من عروسی ما رو هم بگیریم.

من که تا حالا اجازه نداده بودم مامان یه سر سوزن برام کنار بذاره به تکاپو افتاده بودم لیست تهیه کنم تا چیزی از قلم نندازم... پنجشنبه هفته بعد رادین خودش تنها اومد و دوتایی رفتیم خرید و یه حلقه ی ساده انتخاب کردیم و یه کم وسایل عروس خریدیم ولی اصل خرید رو گذاشتیم برای بعد که من رفتم تهران انجام بدیم... برای عقد فقط دایی و زن داییش و رامین و همسرش اومدند ما هم که جز چند تا فامیل پدری کسی رو این جا نداشتیم، دور هم 50 نفر می شدیم... اون روز باشکوهترین و قشنگترین روز زندگیم بود تمام مدت که عاقد خطبه عقد می خوند دست رادین تو دستام بود و من از لذت داشتنش سرمست بودم و به این فکر می کردم که بعد از این همه سختی بهم رسیدیم.

یک ساعت دیگه مونده بود برسم تهران توی طول راه فقط به برخورد فرح جون فکر می کردم حدود سه ماه بود که از نامزدیمون می گذشت و جز ماه اول که به مدت یک هفته خونه شون بودم دفعه های دیگه رادین می اومد سمنان و آخرین بارش دو هفته پیش بود بهش قول داده بودم این سری من برم خونه شون و تا یک هفته بمونم آخه رادین فقط پنج شنبه و جمعه ها وقت داشت... هر چند از دلتنگی برای رادین نفس کشیدنم برام سخت شده بود اما اصلاً دلم نمی خواست برم... علاوه بر دیدار باید می رفتم تا آخرین کارهای مربوط به عروسیمون رو انجام بدیم قرار بود هفته بعد جهازم رو بیارم تا هشت دی که تاریخ عروسیمون بود همه چی آماده باشه برخلاف چیزی که فکر می کردیم فرح جون هنوز با ازدواج ما کنار نیومده بود و اون یه هفته ای که مونده بودم خیلی بهم سخت گذشته بود... سرم رو تکیه دادم به صندلی اتوبوس و چشمام رو بستم...

روز دومی بود که خونه شون بودم... رادین و پدرش سر کار بودند منم نشسته بودم توی پذیرایی و تلویزیون نگاه می کردم که فرح جون اومد کنارم و گفت:

- نسترن به جای تلویزیون دیدن برو یه دستی به اتاق رادین بکش...

تو دلم گفتم خوبه تازه عروسم اونم هیچی مهمونم... عیب نداره نسترن اتاق شوهرته غریبه که نیست... با این فکر بلند شدم

- باشه... جارو برقی کجاست؟

فرح جون:


romangram.com | @romangram_com