#یه_نفس_هوای_تو_پارت_283
نسیم:
- آره یه کم شیطونه ولی بیشتر مهربون و خوش اخلاقه.
- پس بادابادا مبارک باد رو بخونم دیگه.
نسیم:
- آره، یه چی تو همین مایه ها...
- بهش علاقه داری واسه من فیلم بازی می کنی که آره سن ازدواجمه و مامان می گه!
نسیم:
- بی میل نیستم وگرنه که نمی ذاشتم بیان.
براش پیشاپیش آرزوی خوشبختی کردم و پرونده رو ازش گرفتم. با نگاه از عکس رادین خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم.
****
صدای زنگ گوشیم رو تا آخر زیاد کردم که اگه اس ام اس یا زنگی زده شد زود بشنوم... دو روز پیش رادین برگشته بود و من انتظار داشتم حداقل با یه اس ام اس حالم رو بپرسه ولی انگار سرش شلوغ تر از این حرفا بود که به یاد من باشه... هنوز صدای خنده های نسیم تو گوشم زنگ می زد که با خوشی جریان فرودگاه رفتنشون و استقبال از رادین رو تعریف می کرد.
نسیم:
- وای نمی دونی نسترن چقدر خندیدیم... این هومن بلا گرفته یه پارچه آورده بود روشم داده بود بنویسند: "ورود قهرمانانه رادین قدیری را بعد سالها دوری از وطن خیرمقدم می گوییم جمعی از فامیل و هواداران"... وقتی بلندگو اعلام کرد هواپیما رسیده همه ما رو دور هم جمع کرد بعد یه طرف پارچه رو داد دست من یه طرفم دست رامین... حلقه ی گلم، خودش برداشت... اصلاً نمی تونی تصور کنی وقتی رادین چشمش به این همه آدم و پارچه افتاد چه جوری شده بود چشماش شده بود اندازه توپ تنیس هی اطراف رو نگاه می کرد شک کرده بود منظورمون خودش باشه نزدیک که شد هومن پرید حلقه گل رو انداخت گردنش کلی شلوغ بازی درآورد منم هی داداش خوش اومدی می گفتم حالا فکر کن مامان این وسط جوگیر شده بود فکر می کرد راستی رادین چند ساله نیست کلی گریه کرد، رادینم یه کم که شوکش بر طرف شد دستاش رو تو هم حلقه کرد برد بالای سرش و می گفت من متعلق به همه شما هستم... هر کی نزدیکمون بود می گفت چند سال نبود... یا قهرمان چیه... ما هم به هر کس یه جواب می دادیم بعد که دیدیم مردم دارند جدی می گیرند زود بساطمون رو جمع کردیم اومدیم خونه.
romangram.com | @romangram_com