#یه_نفس_هوای_تو_پارت_229
نسیم:
- هر فکری می خواد بکنه.
پرید بغلم کرد و کلی بوسم کرد و گفت:
- نسترن من که از خدامه تو و رادین...
در اتاق باز شد و هاله اومد داخل.
هاله:
- بیدار شدی... پس چرا حاضر نمی شی!
حاضر و آماده همراه نسیم اومدیم تو باغ... نگاه حسرت بارم رو به ویلا و باغ انداخته بودم و از تک تک درختا تو دلم خداحافظی می کردم.
هومن:
- غرق نشی یه وقت... چیه اول صبحی زل زدی به درختا.
بدون این که نگام رو از درختا بگیرم گفتم:
- سلام، صبح بخیر.
هومن:
romangram.com | @romangram_com