#یه_نفس_هوای_تو_پارت_218
هومن و هاله رفتند برای خرید و دو ساعت بعد با دست پر برگشتند... کلی سیب زمینی کوچیک و جوجه زعفرانی خریده بودند.
خاله فرناز:
- چرا این همه خرید کردی ما فردا داریم می ریم... خاله هم شام درست کرده!
هومن:
- خورده می شه مامان.
همه مون شام کم خوردیم و رفتیم بیرون و جلو محوطه ساختمون یه دایره کوچیک رو سنگچین کردیم و با چوب هایی که من و نسیم جمع کرده بودیم، آتیش روشن کردیم. آقای قدیری و هومن مسئول درست کردن جوجه و سیب زمینی ها بودند و نفری یه سیخ بهمون می دادند و ما هم خالی خالی می خوریدم. کلی خوش گذشت مهمتر از همه این که خاله فرناز از صبح کاریم نداشت و تیکه ننداخته بود...
فرح جون:
- ساعت یازده ست، بهتره دیگه جمع کنیم بخوابیم.
رادین:
- حالا زوده مامان.
خاله فرناز:
- نه خاله می خوایم صبح زود بریم خسته اید اون وقت...
romangram.com | @romangram_com