#یادم_تو_را_فراموش_پارت_167

همین الان...

سپس در حالی که حس میکرد جای سوزن روی دستش به سوزش افتاده ,کف دستش را روی چسب زخم گذاشت و کمی فشرد...

نگاه سعید روی دستش ثابت ماند...

-چی شده دستت؟؟

مسیح نفسش را به بیرون فوت کرد...

-چیزی نیست...

یه آزمایش خون ساده اس همین...

سعید سرش را تکان داد ...

باید میرفت...

هیچ دلش نمیخواست در این شرایط و موقعیت خطرناک , جلوی چشمان مسیح باشد...

نیم نگاهی کوتاه به پریسان انداخت و سریعا از در خارج شد...

پریسانی که با شنیدن حرف های مسیح , مخصوصا جمله ی آخرش دستانش را روی سرش گذاشته بود و با درماندگی اشک میریخت...

مسیح در اتاق را بست و باز هم به طرف پنجره برگشت...

در آن روز دلش نمیخواست نگاهش را از آسمان ابری بگیرد...

گویی منتظر باران بود...

بارانی روشن و پر برکت...

شفاف و زلال...





-پاشو خودت رو جمع کن...

با نشستن اینجا و زار زدن چیزی درست نمیشه...

اشتباهاتت هم جبران نمیشه...

برو یه آبی به دست و صورتت بزن تا حالت بیاد سر جاش...

تا حواست برگرده...

من پیش امیر هستم...

تا یک ساعت دیگه که جواب آزمایش ها معلوم بشه ,کاری ندارم و پیشش میمونم...

تو برو استراحت کن...

پریسان اشک های صورتش را جمع کرد و به سختی روی پاهایش ایستاد...

سعی کرد بغض سنگین گلویش را هم همراه آب دهانش قورت دهد...

ولی بغض خانه کرده در گلویش خیلی سنگین بود...

-مسیح من...

-برو پریسان...

الان اعصاب کل کل کردن باهات رو ندارم...

خواهش میکنم برو...


romangram.com | @romangram_com