#یادم_تو_را_فراموش_پارت_166

میدونی اگه دیر به دادش رسیده بودیم چی میشد؟؟

اصلا واست مهم هست یا نه؟؟

پریسان-بسه دیگه مسیح...

هرچی دلت میخواد داری بهم میگی...

من چه میدونستم حالش بد میشه...در ضمن سوگند هم کنارش بود...

مسیح بی اراده فریاد کشید...

-آخه دختره ی نفهم این بچه مریضه....

چرا نمیفهمی؟؟؟

هرلحظه ممکنه حالش بد بشه...هر لحظه ممکنه کم بیاره...

در ضمن سوگند وظیفه ایی در قبال نگهداری از این بچه نداره...

اینا وظایف من و تو هست...

من و تو...

در همان موقع سعید در را باز کرد و وارد اتاق شد...





-هیس...

آروم مسیح چه خبرته؟؟

بابا اینجا بیمارستانه , بچه ی مریض اینجا خوابیده...

چرا هوار میکشی پسر؟؟

الان وقت این حرفهاست آخه؟؟

مسیح با قدم های بلند و محکم خود را به سعید رساند...

اعصاب کوفته و داغانش انقدر به هم ریخته بود , که با کوچکترین حرفی از کوره در میرفت و از خود بی خود میشد...

منفجر میشد...

با دست راستش , محکم به سینه ی سعیدکوبید و به عقب هلش داد...

-به تو هیچ ربطی نداره میفهمی؟؟

به هیچ کسی ربط نداره...

سعید اخم کرد و نفس عمیق کشید...

-خیلی خب بابا...

مگه چی گفتم میگم حداقل مراعات حال اون بچه رو بکن...

سپس برای لحظه ایی نگاهش را به تخت امیر حسین دوخت , در حالی که سعی میکرد نگاهش به آن بچه و حال و روز خرابش نیوفتد...

-فقط...

فقط خواستم بگم که من و سوگند همیشه کنارتون هستیم , اگر کمکی ,کاری چیزی بود...

مسیح دستش را به طرف در دراز کرد...

-بهترین کمکت اینکه از اینجا بری...


romangram.com | @romangram_com