#یادم_تو_را_فراموش_پارت_102
هیچی نمیدونم...
از اون موقع تا حالا بردنش توی اون اتاق لعنتی...
نمیزارن ببینمش...
نمیگن چه بلایی سرش اومده...
مسیح سرش را در میان دستانش فشرد...
سری که به طرز وحشتناکی درد میکرد و در حال انفجار بود...
هنوز باور نشده بود ,که اینجاست و محیا در آن اتاق رو به رو بی نفس و نیمه جان, با مرگ دست و پنجه نرم میکند...
تمامی این اتفاقات در یک ساعت روی داده و او هنوز در شک بود...
در بهت و ناباوری...
همان لحظه پزشک سفید پوش از اتاق خارج شد و به طرفشان آمد...
مسیح فورا از جایش بلند شد...
او هم حس خفگی داشت...
او هم نمیتوانست درست نفس بکشد...
نگاه هراسانش را به چشمان خسته ی دکتر دوخت و با چشمانش به او التماس میکرد تا چیزی بگوید...
تا حرفی بزند...
دکتر نگاهی به سحر که کنار مسیح ایستاده بود, انداخت...
-ایشون هم از همراهان اون خانوم هستن؟؟
سحر سرش را تکان داد...
دکتر نگاهش را به مسیح و چهره ی مضطربش دوخت...
-شما چه نسبتی باهاش دارید؟؟
مسیح-من شوهرش هستم...
میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟؟حال همسرم چطوره؟؟
واسه چی اینطوری شده؟؟
دکتر پوشه ی درون دستانش را جا به جا کرد و با یک دست چشمانش را مالید...
-حال همسرتون هیچ خوب نیست...
متاسفانه خانومتون رو یکم دیر رسوندن به بیمارستان , ما هرکاری که از دستمون برمیومد واسش انجام دادیم ولی...
برای لحظه ایی نفس در سینه ی مسیح حبس شد و دردی سنگین و نفس بر در قفسه ی سینه اش پیچید...
اشک های سحر دوباره راه باز کرد...
سحر-یعنی چی؟؟
دکتر-به خاطر فشارهای عصبی زیاد و تب خیلی بالا تشنج کرده...
سحر با صدایی پر بهت و تقریبا بلند حرف های دکتر را قطع کرد...
سحر-تشــــنج کرده؟؟
-بله همینطوره...
romangram.com | @romangram_com