#وسوسه_پارت_87
دستشو كرد تو جيب شلوارش و به طرف در اتاق راه افتاد ..
سريع از جام بلند شدم
-باشه صبر كن …
با لبخند كجي كه گوشه لبش نشسته بود به طرفم برگشت…
نقطه ضعفمو فهميده بود
-بريد بيرون من الان اماده ميشم ميام …..
دستي به گردنش كشيد ..معلوم بود خندشو كنترل مي كنه ..دروباز كرد و از اتاق خارج شد….
من بازنده بودم …همه چيز از همين حالا معلوم بود ….
دنبال چادرم گشتم …يادم افتاد كه افتاده وسط حياط..يه چادر ديگه از كمد لباسام برداشتم ..
چهره امو تو اينه نگاه كردم …. جاي انگشتاي اقا جون يه طرف صورتم مونده بود….
از اتاق با ناراحتي امدم بيرون …اثري از الهه نبود…سرو صداهايي كه از اشپزخونه ميومد ..منو به اون طرف كشوند …..
خانوم جون در حال چايي دم كردن و چيدن ميوه بود…
با صداي دو رگه و بغض الودي ….
-چرا اماده نشديد؟…پس الهه كو ؟
romangram.com | @romangram_com