#وسوسه_پارت_65

الهه-هدي چقدر بي جنبه اي…. گفتم يكم بخنديدم حال و هوات عوض شه …

بهش محل ندادم و خودمو رسوندم به ايستگاه اتوبوس

الهه-كجا مي ري؟ مگه نمياي مدرسه؟

هدي…با توام …..داري كجا مي ري؟ ..اگه اقات بفهمه اتيش به پا مي كنه ….از خر شيطون بيا پايين

الهه-.بابا من نفهم يه زري زدم ..يه غلطي كردمو و يه چرتي گفتم ..تو چرا جدي مي گيري

الهه دستمو مي كشيد ولي جواشو نمي دادم..از الهه ناراحت نبودم..راستش حرف الهه منو ترسونده بود..

بله اون مي تونست با من هر كاري كنه …..اقاجونم كه مشكلي با حاج نادر نداشت ….پس مي تونست راحت منو دو دستي تقديم پسر مغرور حاج نادر كنه …….

اولين اتوبوسي كه امد خودمو پرت كردم توش و بي توجه به دادو بيداد الهه روي يكي از صندليا نشستم ….نمي دونستم مقصد اتوبوس كجاست ..

.اعتراضمو مي خواستم به هر نحوي كه شده به گوش اقا جونم برسونم ….

شايد اولين گام….. بهم زدن قانون رفت و امدم به مدرسه بود….

انقدر هول هولكي اين تصميمو گرفته بودم كه يادم رفت بليط بگيرم ….

.تو ايستگاه بعدي چند نفري سوار شدن ……كم كم اتوبوس شلوغ مي شد ….

شاگرد راننده بلند شدو مشغول جمع كردن بليطا شد….

حالا بليط از كجا بيارم …….دوتا صندلي مونده بود كه به من برسه ..

romangram.com | @romangram_com