#وسوسه_پارت_58


سريع اماده شدم و خودمو به خونه الهه رسوندم ….تا اولين ضربه رو زدم …… درو باز كرد ..مثل اينكه از قبل منتظر م بود…

الهه-به عروس خانوم …اي بابا شما عروسي.ديگه … براي چي مدرسه مياي ؟..الان بايد پيش اقاتون باشي ….

با سكوت به صورت سفيد الهه كه مي خنديد نگاه كردم…

الهه-باشه بابا…فهميدم اوضاع خيلي خرابتر از اين حرفاست….

درو بست و دستمو كشيدو باهام راه افتاديم…

الهه-خوب تعريف كن ببينم چي شد؟..چي گفتن؟…ازش خوشت امد؟ ….اون چي؟ از توي ايكبيري خوشش امد؟…اقاجونت چي گفت …؟

- الهه ميشه درباره يه چيز ديگه حرف بزنيم …ديگه نمي خوام بهش فكر كنم..نمي دوني از ديشب تا الان بهم چي گذشته

الهه-خيلي بد بود؟….خيلي پير بود…؟

با حالتي مستاصل كه چيزي شبيه به گريه بود..

-الهه همه چيزو خودم خراب كردم …نبايد پا رو دمش مي ذاشتم …..

الهه به خنده افتاد …..وا هدي …..مگه يارو دم داشت ؟

-الههههههههههه

الهه-هدي جون ..دردت به جونم… خوب عين بچه ادم بهم بگو چي شده ؟


romangram.com | @romangram_com