#وسوسه_پارت_28
وقتي با من حرف مي زني به چشام نگاه كن ..حرفيم كه زدي رو تكرار كن …
گفتم تكرار كن …..
-گفتم من هنوز بچـــــــ
كه صداي سوت زنگ دم گوشم نواخته شد…..
با ناباوري دستمو گذاشتم دم گوشم ..چشام پر از حلقه اشك شد
خيلي بهت رو دادم ….اگه زودتر از اينا شوهرت داده بودم الان دوتا بچه ام تو بغلت بود از اين بلبل زبونيا نمي كردي …و انقدر راحت جلوي من حرف نمي زدي
اشكم در امد
تا اخر اين ماه عروسيته ..ديگه هم نبينم از اين حرفا بزني ….. حالا از جلوي چشام برو گم شو …
با چشاي گريون و و در حالي كه دستم رو صورتم بود به طرف اتاقم دويدم ….
اين چه قانوني بود كه من بايد ازش پيروي مي كردم ..به چه حقي ديگران تو زندگي من دخالت مي كردن …..
افكاراي مختلفي تو ذهنم نقش مي بست..از زمين زمان متنفر بودم ..حتي مي خواستم خودمو بكشم تا تو مراسم اخر هفته حاضر نشم….
خيلي ارزو ها داشتم ….اما با اين ازدواج مي دونستم به هيچ كدومشون نمي رسم …
و بايد همه رو تو دفتر خاطرات ذهنم فقط ثبت كنم و روزي هزار بار به يادشون حسرت بخورم …..
romangram.com | @romangram_com