#وسوسه_پارت_269

كتشو تنش كرد و رفت ….

به پول تو دستم نگاه كردم …و با خودم گفتم

- بعدا بهش پس مي دم …

حالا كه به خودم نگاه مي كنم مي بينم چقدر افكاراي بچگانه اي داشتم

بعد از نماز تو جام دراز كشيدم

حول و هوش ساعت 9 بود كه از خونه زدم بيرون …..

بايد مي رفتم سراغ مسعود ….تصميمو گرفته بودم

هر جوري كه شده بود ..بايد باهاش حرف مي زدم ….اون منو مي خواست ..

پس بايد من پا پيش مي ذاشتم ..تا اون بتونه به طرفم بياد

كمي كه فكر كردم ديدم بهتره اول يه تماسي باهاش بگيرم

شماره محل كارشو گرفتم ….گوشي كه برداشته شد …سريع يه نفس عميق كشيدم ..

اما كسي كه پشت خط بود ..اون نبود …

- ببخشيد اقاي محبي ….؟

ايشون از اين بخش رفتن خانوم…

romangram.com | @romangram_com