#وسوسه_پارت_267

انقدر ديروز خوابيده بودم كه قبل از طلوع خورشيد بيدار شدم ….

تو جام جابه جا شدم و دستمو گذاشتم زير سرم … به حياط نگاه كردم …

فكر كردم خوابه….كه يه دفعه دستشو اورد بالا و تو موهاش فرو كرد ….

بعدم دوتا دستاشو قلاب كرد و گذاشت زير سرش ….

ديگه خوابم نمي يومد ….هميشه خانوم جون براي نماز صبح بيدار مي كرد..

اين چند روزه كه يا خواب مونده بودم …يا ناي پا شدن نداشتم ….از جام بلند شدم …

- نكنه خواب باشه و من برم و بد خواب بشه ….

اما تنها راه وضو گرفتن رفتن به حياط بود …وارد حياط شدم ….

-بيداري ؟

بهم نگاهي انداخت و از جاش بلند شد

حاتم-خيلي وقته

از كنارم رد شد و رفت داخل اتاق

هنوز شير ابو باز نكرده بودم كه قصد رفتن كرد ..

-كجا …؟

romangram.com | @romangram_com