#وسوسه_پارت_258


-اون… بله هم از سر اجبار بود …نه از ته دل ….

- تو منو از مرد زندگيم جدا كردي …

سرشو تكيه داد به ديوار …و تكرار كرد …

حاتم-مرد زندگيت ….

به چشمام خيره شد …

حاتم-اين مرد زندگيت حالا كجاست؟ ….

شايد خودت بهش گفتي ..فعلا دور برت افتابي نشه ……هوم ؟

- ساكت شو …..تو حق نداري ..درباره اش اينطوري حرف بزني …

به اسمون نگاه كرد ….

حاتم-چقدر ستاره

-چرا حرفو عوض مي كني ..؟

حاتم-هر كي تو اسمون زندگيش يه ستاره داره ….

يا لا اقل اينطوري فكر مي كنه كه يكي داره …اما من توي فكرامم ..حتي يه ستاره كوچيكم ندارم …..


romangram.com | @romangram_com