#وسوسه_پارت_256
مجبور شدم كه بشينمو به رو به روم خيره بشم
حاتم-بايد چيكار كنم؟
..پوزخندي زدم ..ولي اصلا بهش نگاه نكردم..
حاتم-واقعا نم خنده داره ….
چون تا حالا انقدر تو زندگيم حيرون و درمونده نشده بودم …
.انقدر گيج…. كه اصلا نفهمم چي شد؟… چه اتفاقي افتاد؟ ….همه چي يهويي شد ……
سكوت سنگيني بين دوتامون برقرار شد ..
.يه سكوت محض و ناراحت كننده
سوالي كه اين چند مدت ..تو سرم بودو ازارم مي داد …. به زبون اوردم
- چرا ؟
سرشو به طرفم چرخوند:
حاتم-چرا چي ؟
- چرا با زندگي من بازي كردي ؟
romangram.com | @romangram_com