#وسوسه_پارت_249
به نظرم خيلي دير كرده بودن ….
يكي از كتاباشو برداشتم و مشغول خوندن شدم …چيزي ازش سر در نمي يوردم …
با خودم فكر كردم كه چرا من چيزي درباره حاتم نمي دونم ..
اينكه كيه ؟ ..چيكاره است ؟…كجا مي ره سر كار ؟…خرج مخارج زندگيشو چطوري تامين مي كنه …؟
تمام حرفاي و برخورداي ديشبو به ياد اوردم…..و سرمو از ناراحتي گذاشتم رو زانوهام …كه صداي در امد …
تا درو باز كردم مظاهرو ديدم كه حاتمو به زور به خودش تكيه داده و تا جلوي در اورده بودتش
از جلوي در رفتم كنار….تا بيارتش تو
زود تر از اونا وارد اتاق شدم و تشكو پهن كردم
مظاهر اروم كمك كرد كه دراز بكشه …
بيچاره حاتم اصلا جون نداشت خودشو تكون بده …
- چرا انقدر دير كرديد …؟
مظاهر-دكتر براش سرم نوشت تا سرمش تموم بشه…كمي طول كشيد ….
…. اين داروهاشه ….
- ممنون ….الان حالش بهتره ؟
romangram.com | @romangram_com