#وسوسه_پارت_237
حاتم خونه نبود …تا 4 صبح منتظرش شدم ……اما اون قصد برگشتنو نداشت …سرمو گذاشتم رو زانوهام و دوباره منتظرش شدم…
اما قدرت خواب بيشتر بود و ..چشماي به انتظار نشستمو ازم ربود و منو غرق خودش كرد
همونجا گوشه اتاق به خواب رفته بودم ….
كه خيال كردم كسي داره زنگ خونه رو مي زنه …
اصلا يادم نبود كه نگران حاتم هستم ….
اول فكر كردم خودشه….. كه طبق عادت هميشگيش …اول زنگ مي زنه و بعدم مياد تو …..
اما نه ….زنگ زدنا…. تمومي نداشت .
اروم چشمامو باز كردم ..اولين چيزي كه ديدم ساعت رو به روم بود …10 صبح بود…
يكم منگ خواب بودم كه دوباره صداي زنگ امد …
يه دفعه از جام پريدم …يادم افتاد كه منتظر حاتم بودم …
به در نگاه كردم..
- اگه خودش باشه كه بايد درو باز كنه بياد تو ….
حالا به در ضربه زده مي شد..
- يعني حاتم نيست ….شايد كليدشو جا گذاشته باشه …اره حتما ..جز اون كه كسي در اين خونه رو نمي زنه
romangram.com | @romangram_com