#وسوسه_پارت_202
وقتي رفتن ..حاتم دستي به گونه اش كشيد …زياد خون نمي يومد ..ولي اگه چسب مي زد بهتره بود …
يكي ديگه باز كرد …سرشو برد جلو تا از اينه ماشين بتونه صورتشو ببينه …
يه دفعه از دهنم پريد
- اول خون رو صورتتو پاك كن بعد …
تا گفتم …تازه فهميدم چه گندي زدم ..سريع سرمو چرخوندم به طرف در ……كه ديگه انقدر نگام نكنه
دست كرد تو جيب كتش ….احتمالا چيزي پيدا نمي كرد كه هنوز در حال گشتن بود …وقتي چيزي پيدا نكرد ..خواست دست بكشه و با دستش خونو پاك كنه ..
نمي دونم علت اينكارم چي بود ..شايد گفته هاي سميه ….نمي دونم …فقط مي دونم اون لحظه زياد ازش بيزار نبودم …
براي همين با بي خيالي دستمالمو از جيبم در اوردم …و به طرفش گرفتم …
بهم خيره شد…تحمل اين جور نگاهها رو نداشتم ….به طرف مغازه نگاه كردم …سميه و مظاهر هنوز در حال خريد بودن…
دستمالو ازم گرفت و گونه اشو پاك كرد ..چسب سومو در اورد…كه از دستش افتاد كف ماشين …
از بي حالي دوتامون داشتيم ميمرديم ….سرمو به طرف پايين گرفتم …دقيقا وسط پاهام افتاده بود
خم شدم و برداشتمش ..
.با بي تفاوتي ..كاغذشو باز كردم …برگشتم طرفش ……
romangram.com | @romangram_com